یه مشت خبر خوب کوچک

درخواست حذف این مطلب
هوالمحبوب
-داشتیم برای خودمان زندگی می کردیم که یهو زدن تیزهوشان رو حذف :) نمیدونم با این حجم از خوشحالی چطوری سر کنم. به شخصه دچار بحران شخصیت شدم. میخوام یکم صدام رو ببرم بالا و بگم چرا تکلیف ننوشتی، بعد یاد حرف جناب بطحایی میوفتم و لبخند میزنم و دستی به نوازش سرش میکشم و میگم عزیزدلم، عشقم، زندگیم، کاش وقت میذاشتی و تکلیف رو انجام میدادی! گاهی حتی کار به بغل گرفتنم میرسه! -دارم با لیوان نسکافه در دست میرم سمت کلاس و نگاه خانم میم روی یوانم زوم شده و من لبخند کشداری تحویلش میدم و میگم عزیزم صفا سیتی، تیزهوشان حذف شده. داریم میریم دور هم خوش باشیم:)-امروز یه سنجاق سر خوشگل، یه تل سر، یک جفت کش سر پاپیون دار بنفش، یک عدد دستبند، یک عدد گل پارچه ای، یک عدد جاسویچی هدیه گرفتم. گل به سر معلم ندیده بودین؟ اینجانب را خوب نظاره کنید:) همه ی اینها حاصل تعطیلی کلاس ریاضی و انجام فعالیت های کلاس کار و فناوری است:) -کم کم دارم برای سر به راه چند نفر از دانش آموزان چموش یک نقشه ی شوم پی ریزی می کنم! فردا گفتم ضعیف ترین و درس نخون ترین دانش آموز هر کلاس، از یک فصل مطالعات اجتماعی برای کل کلاس سوال طرح کنه. قراره خودش هم اوراق رو اصلاح کنه. اینجوری حداقل مجبور میشه یه چند باری کتاب رو ورق بزنه و خدای نکرده یه چیزایی یاد بگیره:) زندگی هنوزم خوشگلی هاشو داره. دوره ی تنهایی به بهترین شکل ممکن داره سپری میشه. روزها پر شده از شعر و کتاب و نوشتن. متاسفانه هیچ توی این دوره زنگ نزده برای خواستگاری، که جواب رد بدم یکم دلم خنک شه:)